رضا قلى خان ( هدايت )
815
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
دنيا است نان سيمين كنايه از ماه است نان در انبان نهادن كنايه از سفر نمودن باشد چنان كه حكيم انورى كفته منهيان ربع مسكون راغب روى عدل تو * فتنه را پنجاه ساله نان در انبان يافته نان شيرين بودن كنايه از ناياب بودن نانست نان كور كنايه از بخيل و حرام نمك بودن باشد چنان كه شرف شفروه كفته پيش ازين هر دو دست چون بحرين * ابر ناطور و معطّليت كداى نان خوردن و نمك دان شكستن كنايه از حرامخوارى كردن است چنان كه سلمان ساوجى كفته زود بكيرد نمك ديده آنكس كه او نان و نمك خورد و پس رفت و نمكدان شكست نركس نيمخواب كنايه از چشم محبوب است نركس و كل كنايه از چشم و كوش نركسه كنايه از ستارهاست چنان كه عميد لومكى كفته كرد نركس دان كردون بين هزاران نركسه * هر طرف زين نركسه صد كلستان آمد بديد نرم آهن كنايه از زبون و سست باشد چنان كه شيخ نظامى كفته كه در من چه نرم آهنى ديدهء * كه فولاد او را پسنديدهء نرم چشم كنايه از سختروى بود نرم لكام كنايه از اسب خوشرفتار و آدم فرمانبردار نرم شانه كنايه از مخنث و هنير بود چنان كه پوربهاى جامى در هجا كفته نرم شانه سخت ديده سست رك * بيوهپرور كمخرد بسيارخور نرم كردن كنايه از مطيع و منقاد باشد چنان كه شيخ نظامى كفته نشستند بيدار مغزان روم * به مهر ملك نرم كردن چو موم نره آب كنايه از موج آب باشد و آن را حيراب و كوههء آب نيز كويند نشستن چون خاك با اول مفتوح كنايه از دو چيز است اول كنايه از نشستن و آرامست دويم كنايه از خوار و سرافكنده نشستن بود نشيمن ديو با اول مفتوح كنايه از دنيا است نفس دراز كنايه از پركوئيست نمايش آب كنايه از سرابست نمك در جكر داشتن كنايه از محنت و عذاب كشيدن نمد در آب داشتن كنايه از مكر كردن و در فكر حيله بودن باشد نمكدان شكستن كنايه از حقنشناسى و خيانت بود چنان كه شاعر كفته هركس كه نمك خورد نمكدان شكند * در مذهب رندان جهان سك به ازو است نمك انكيزيدن و نمك ريزيدن كنايه از كريه كردنست نمك بر آتش افكندن كنايه از شور و غوغا كردن باشد نمكدان كنايه از دهان محبوبست چنان كه خواجه حافظ كفته از لبت شير روان بود كه من مىكفتم * اين شكر كرد نمكدان تو بىچيزى نيست نهان پيكر كنايه از فرشتكان و پريانست نه بام و نه شهر بالا كنايه از آسمان باشد و آن را مهرهء لاجورد و نيلكون پردها و نيلى پردها نيز خوانند نهنك زير خفتان و نهنك سياه و نهنك هندى كنايه از شمشير باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چو داراى روم آن سپه را بديد * نهنك سياه از ميان بركشيد نيلكرى كردن كنايه از سبزه رويانيدنست نيلكون پردها و نيلى پردها و نيمخانهء چرخ و نيم خانهء مينا كنايه از آسمانها بود و نه شهر بالا نيز خوانند نيمخانه كنايه از كنبد است نيمدست كنايه از مسند خرد است حكيم انورى كفته دست آفت به دو چكونه رسد * كه درو نيمدست دستور است نيمرو خاكى در اصطلاح يك طرف رخسار بر زمين نهادن باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته بر سر خاكش خجل بنشست چرخ * نيمرو خاكى و خونآلود و بس نيم هفته سخن سربسته و ناتمام است نيم دينار كنايه از لب باشد حكيم خاقانى كفته بخشم نيم دينارش بكاز ازلى خودى يعنى كه كرجم را نكين است آن نكينش در بكاز است * اين دوش كرفتم به كار نيمهء دينار تو چشم تو با زلف كفت زلف تو در تاب شد حرف واو وام زمين كنايه از ذرّهء خاكيست كه در وجود آدمى مركبّست وراى پست و بلند كنايه از عالم لاهوت است حرف هاء هرزه دراى با اول مفتوح كنايه از ياوهكويست هرزه دزد كنايه از دزديست كه چيزهاى سهل دزدد هر سه دختر كنايه از سه ستاره بود كه متّصل به بنات النعش است هر هفت كنايه از زيب و زينت بود و آن را هر هفت و نه نيز كويند چنان كه حكيم انورى كفته دوش از درم درآمد سرمست و بيقرار * همچون مهء دو هفته و هر هفت كرده يار حكيم خاقانى قرارم شد ز هفت اندام كوهر هفت ناكرده * ز هفتم پرده رخ بنمود كوئى نوبهار است اين هزار ميخ كنايه از فلك باشد هشت باغ و هشت پستان و هشت مرغان كنايه از هشت بهشت باشد هفتاد كشتى و هفتاد و دو شاخ كنايه از هفتاد و دو ملّت است هفت اژدها و هفت آينه خود بين و هفت چشم چرخ و هفت چشم خراس و هفت در و هفت رخشان و هفت كيسودار چرخ و هفت مهره زرّين و هفت نوبتى چرخ كنايه از سبعه سيّاره است هفت آسيا و هفت بام و هفت پركار و هفت پو است و هفت چتر آبكون و هفت